|
پريشان نوشت هاي يك فراموشكار
|
اندکی بدی در نهاد من
اندکی بدی در نهاد ما....
و لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود می آید.
آب ریزی کوچک به هر سراچه - هرچند که خلوت گاه عشقی باشد -
شهر را
از برای آن که به گنداب در نشیند
کفایت است.
بر صفحه ای بی خط
عادت ماهیانه ام است....
چشمان نیم بازم را
به سپیدی ِ فرجامی دور
به غم بارگی شبهای حسرت
و به هذیانی از جنس ناجسته هایی جسور
پیر کرده ام.
که می داند؛
شاید نادانسته نبایستی نشاند
بر کنج بی تاول لبانی سرخ و افسونگر
دهان خندی
یا که ندانسته چشم نباید دوخت
بر انحنای بیکران خنده ایی گم در تاریکی
که سایه ات عمری است بر دیوار اتاقم می رقصاندشان
کاش آن روز خنده ات را نمی دیدم.
کاش امروز تمام می شد...
کاش می شد ز کبوتر سخن عشق شنید
از دم دلگیر قناریهای محبوس قفس
سرّ نعره ی تنهایی را
درد را، غربت را
همه را می فهمید
کاش سرگیجی ماهی اسیر تنگ ما
لذت شوق کودک انسانی نداشت
کاش می شد فهمید؛
چشم هامان میدید؛
شاید آنگاه فرصت آن می بود
که کبوتر های مست از دوستی
آن قناری های شاد از پرواز
آن همه ماهی رقصنده ی رود
همه شان عشق به ما آموزند
شاید اینگونه دگر
دل های گریزان از یکدگر
پیش یک دوست
پیش یک یار
نه کبوتر، نه قناری و نه ماهی تنگ بلور
پیش همزادی چو او
دلگرم بود.
******************************
26 اسفند نود.
صدایم کو!
منجمد است
نیازم را فریادی برنخواهد تافت
هجاهایی لنگ، واژگانی جزامی و عباراتی کور
دوره ام از اینان اکنون
گم، مسحور و گیج
بی پناه
تکیه بر ارابه ی زمان
روزها
توالی عفونت بار ثانیه هایش را به امید حادثه ای دویدن
و شب ها
با تکرار لعنتی غلیظ خوابیدن
لعنت بر "سکوتی که حقیقت من در آن نهفته است".
لعنت
میدانم !
مرده ام من.
دوستی، مهر و تو
واژگانی فردایی
چه ساده بهانه هایند برای زیستن
و چه دردآور بی بهانه ندیدن ها و نشنیدن ها
که نمی دانیم هنوز، که می گوییم هنوز.
سکوت، آدمی، شب
سزاوارترین زمان برای ذبح دردهایش
و اکنون با درونی پوک از حسرت نجوایی، ناله ای
می دانم!
مرده ام من.
مرگ، مرگ و مرگ
ابهتی بیکران از پایان یک روایت
غزل واره ای از اشک، خنده، اخم، آه، آه
و آه..
روایتی از بیهده هایی لزج
بیهده هایی ممتد
ممتد از خفت، رشک، دروغ
بیهده هایی به نام من،آدم
می دانم!
مرده ایم ما.
**************************
بیست و سوم اسفند نود
میکشد، میزند و میبرد
تیغ ز چشم سیاه
خنده از آن نوش لب
دل ز من بیگناه
میکشم و میزنم و میبرم
آه ز بختی سیاه
طعنه به اقبال خود
حسرت عمری تباه
*****************
شور شیرین شدنش فتنه به کارم انداخت
فرهاد نداند که به چشم کوه غمش میسایم
**
سیزدهم اسفند نود
چین زلف مشکین را بر رخ نگارم بین
حلقههای او بشمر، عقدههای کارم بین
از دمیدن خطش اشک من به دامن ریخت
هاله بر مهش بنگر، لاله در کنارم بین
دوش در گذرگاهی دامنش به دست آورد
سعی گرد من بنگر، کوشش غبارم بین
نقد هر دو عالم را باختم به یک دیدن
طرز بازیم بنگر، شیوهٔ قمارم بین
پر و بال عشقم را سایه بر سپهر افتاد
بال قدرتم بنگر، پر اقتدارم بین
میر انجمن جایی در صف نعالم داد
صدر عزتم بنگر، عین اعتبارم بین
هم به عشق مجبورم هم به عقل مختارم
با وجود مجبوری صاحب اختیارم بین
در کمال استغنا فقر و ذلتم دادند
در نهایت قدرت عجز و انکسارم بین
می به کوی خماران هر چه بود نوشیدم
با چنین می آشامی غایت خمارم بین
می کشد به میدانم صف کشیده مژگانم
گر ز جنگ برگشتم مرد صد هزارم بین
ای که هیچ نشنیدی نالهٔ فروغی را
باری از ره رحمت چشم اشک بارم بین
...................................................
فروغی بسطامی
بی آنکه ابتذال بیراهه از عذاب آبستنت کند
جمعه 30 دی ماه نود
از تو بود که دلتنگی را زیستم بی هیچ تقلایی
آموختم
با حضورت مردگی را
و با واج واجت درد را
و باورت کردم
با سقوطی که سرانجامم خواهد شد
از تو
*
لعنت ِعمری خسران را می رقصاند پیش چشمانم
ننگ خواسته های نارسیده، که در نگاهت می درخشد
و هیبت بودنت
گریبانم را چه موزیانه به عادتت می کشاند
شکوه هراسناک دستانت -که هرباره ام ناشیانه بغضی برای شکستنشان به خفت می خفت-
صبر را برای تسکین شبانه های خفت آلود چه رذیلانه آذین می بست
نفرینی ام شاید
که اگرنه، نخستین کلامم با تو
در شب غم بار یک نومرد ناامید
تکرار دردآور قافیه ی شبانه ام نمی شد
و روانه ام نمی کرد به راهی که درد را با اشک باید سایید
آه، ای کاش ...
ای کاش تو را همان اول بار کشته بودم
با ضجه ای، نعره ای ، ناله ای
ای سکوت ...
................................................................................
جمعه - نه دی
بغضي كه فروخفتد
اشكي ز سر حسرت
از پرده برون افتد
فرجام جفاي توست
بيهودگي تكرار
ديوانگيام كم نيست
گر قرعه به ما افتد
تنها به تو خرسندم
تنها به نگاه تو
درياب كه پابندم
پابند جفاي تو
تا ديدي و خنديدي
خنده ز لبم گم شد
پيدا نکنی هیهات !
دیوانه که آدم شد
مشت خردم وا بین
دریوزگی و مستی
پنهان نظری با من
بنما، ز چه بنشستی؟
در رقص درآ جانا
جانا به تو پیوستم
آن من که تو دوشم دید
از من به تو در رَستم
پیمانه چو میریزی
ساقی قدحی بگذار
تا بر شب وصلش من
پیمانه بگردانم
..............
جمعه یازده آذر نود